هر صبح نشیند آتش خورشید در جانم پس من زنده ام هنوز در قلبم از رسیدن طوفان نشانه ایست احساس میکنم شطی ز عشق و محبت در دشت سینه ام سفر خویش را آغاز کرده است "من زنم تندیس شکیبایی" همانند خار صحرایم که از گرمای تابستان و سرمای زمستان گزندی نیست بر جانم من تا دیر وقتهای سکوت لرزیده ام به تسلای دل غمزده ام بر تمامی جهان می خندم تا راز دراز انزوا را دریابم اوه نه من خود تسلای انزوایم
نظرات شما عزیزان:
سلام وبت حرف نداره من لینکت کردم توهم منو لینک کن
ممنون دوست من از بازدیدت از وبلاگم.با احترام لینک شدین..
وبلاگ قشنگی داری
امیدوارم موفق باشی
بازم بهم سر بزن
.gif)
دوست داشتن تو
شبیه باران است
میبارد
و نمیپرسد که چرا
کسی چتر ندارد ؟
:::
زندگی همین است
همین خاطرهها،
که میریزد روی زخمهای عادت .
:::
همین خوب است
همین بارانی که نمیبارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوشهای بیصاحب
همین بوسههای بیمنت
و کودکی که نمیفهمد چرا
و تاب میخورد .
همین خوب است .
سلام دوست گلم خوشحال شدم از اینه به من سر زدی.
.gif)
.gif)
.gif)